دنیایی از جنس خودمان!
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 14:17
" د " مثل دوست داشتن" د " مثل دریا" د " مثل دختر.دختر شاید چون ماهی کوچکی باشد، که در میان امواج پر درد دریا، دست و پا می زند! سخت است برایم دختر بودن را بر زبان آوردن. شاید دخترانگی کردن هایم چون دیگر دختران نباشد!خود را با زدن لاک های رنگی رنگی و انتظار برای خشک شدنشان سرگرم نمی کنم. کفش هایم تق ت...
تو، منی!!!!
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 14:17
+ خیلی قشنگه!- چی؟؟!+ تو رویا بودن.-xa0خوبه که می تونی ساعت ها تو رویاهات پرسه بزنی.+ میدونی چه؟ بعضی وقتا اونقدر غرق در خیالاتم میشم، که موجب ترس اطرافیان میشم!- میدونم. حتی منم که بیشتر از هرکس دیگه ای از درونت باخبرم، گاهی ازت می ترسم!+ جدی؟؟!- اوهوم. خب چون تو، منی!عزیزای دلم سلام. همین اول بگم ...
مزرعه رنگ و بوی دیگری داشت این بار!
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 14:17
لحظه ای خنده از لبانم محو نشد!همه ی راه را دویدم.با نزدیک شدنم، قلبم تند تر شروع به تپیدن کرد. این بار باید زودتر می رسیدم و کاپ کیک های خودم پز را در آن ظرف گل داری که ننه برسومه تقدیمم کرد، میxa0چیدم. باید فضای کلبه را آن طور که باید، می کردم. مترسک را خوشحال کرده و این بار آه و ناله نمی کردم و در...
چیزی نمونده که دست دل تو رو بشه..
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 14:17
در ذهن یادآوری کردم همه ی آن روزایی را که تنها پا به مخفی گاهم گذاشته و با هرقدم، قطره اشکی گونه هایم را خیس می کرد.این بار چشمانم اجازه ی بارانی شدن نداشتند. فقط و فقط لبانم به خنده باز می شد.چادر گل دار آبی فیروزه ای را پیدا نکردم و با خنده ای کش داااار چادری با گل های رنگارنگ سر کرده و با خجالتی ...
هر شب بر در خانه اش می کویم!!!
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 22:23
آنقدر نیست که کلافه شده ام! نمیدانم بونش عادت است یا...یا آن چیزی که فقط و فقط خود می دانم و درون سینه امxa0پنهانش کرده ام! قطعا همان است. همانی که ضربان قلبم را تندتر از همیشه می کند. آرامش می بخشد به همه ی وجودم. و نه فقطxa0لبانم، بلکه همه ی صورتم، پر می شود از خنده! حالا نیست! من ماندم و افکاری ک...
شعله های یخی!
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:26
سرما را حس می کنم. هیچ جوره گرم نخواهم شد! درونم شعله ور است، اما سردم! یخ زده ام!! دلم می خواهد خود را در گرمای وجودش، آتش زنم! شعله های یخی را از وجودم آب کنم! بی آن که پا به خانه ی افکارم بگذارم، با چشمان بسته سمتش روم. خود را در آغوشش گم کنم. به آغوشش پناه ببرم و فقط و فقط گرمای وجودش را حس کنم ...
یک چهارشنبه ی زیبا :)
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:06
چشم می چرخانم. خبری از مرد گل فروش نیست. نگاهی به فلوت می اندازم و تصویر آن روز من و ریحون، پشت پرده ی چشمانم نمایان می شود. مرد برگه ای را جلوی صورتم گرفته و می گوید: حتما غذاهاش رو امتحان کن خانم زیبا. می گویم کوفته هایش که طعم خوبی ندارد. چشمانش را می بندد و طوری از کوکوسبزی هایش تعریف می کند که
اولین مروارید :)
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:06
اولین مروارید داره برق میزنه و ما رو به گاز گرفتن تهدید می کنه. آش دندونی آوش خان،xa0شنبه پخته شد و پخش کردنش با خاله ماهی بود. همسایه های عزیز و مهربونمون هم با دیدن تزئین آش، خیلی کش دااااار خندیدن و ماهی رو در آغوشxa0 کشیدن. + دوستای نازنینم سلام. اول بگم که خییییییلییییی زیااااد دوستون دارم. متا...
حال خوب امروزم قابل توصیف نیست! :)
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 4:17
[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
اندکی از امروز :)
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 4:17
خوب می دانم که گاه آدم ها نیاز به تنهایی دارند. این را هم خوب می دانم که بعضی وقت ها نباید آدم ها را به حال خودشان رها کرد و تنها گذاشت، هرقدر هم که نیاز به تنهایی داشته باشند!!همه می دانند که ماهی هر وقت دلش گرفته باشد پا به امامزاده صالح می گذارد
اونجا بستنی عروسکی هست؟!
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 4:17
یادآوری کردمگذشته رابچگی راخانه ی بزرگ پدربزرگ راآن کیسه ی برنجی را که مادربزرگ در یکی از اتاق ها به دیوار تکیه داده بود و شده بود تخمه ی ما بچه ها.من بودم، پسرخاله بود و خواهر مو فرفری اش.اول پسرخاله شروع به خواندن کرد با بلندگوی خیالی اش و من و مو
شنبه ای که گذشت :)
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 9:56
درست وقتی کسی حواسش نیست آرام بلند شوی. از بین پرش های مردهای فامیل و توپ والیبالشان بگذری، دور دورتر شوی. با هر قدم که برمیداری، صدایشان کم و کم تر شود تا جایی که دیگر هیچ نشنوی جز صدای پاهایت، نفس هایت. با خود بگویی: وقتش است! نگاهی به گندم های سبز و زنده بیندازی.حق له کردنشان را نداری.
عکس
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 9:56
[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
:)))
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 9:56
تمام شب را بیدار بودهو حال تازه فهمیده ام که وجودش سرشار از نگرانی بوده و هست. مادر است دیگر...امروز بعد از مدت ها متروسواری کردم. هرچند مسیر طولانی نبود اما با دیدن مردم خوشحال شدم. مامان زودتر رسیده بود، با کلی کتاب و کیف نو، به انتظار من روی صندلی بیمارستان نشسته بود. و باز هم یک
دیروز
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 9:56
نتیجه ی خونه موندن درست وقتی که بارون میاد و هوا خوبه، میشه ناراحتی و غر زدنای بعدش. در نتیجه برای خیس شدن زیر بارون و فرار از ناراحتی، آماده شدم. مقصد امامزاده صالح بود. تو راه فقط و فقط لبخند زدم. بدون این که به چیزای ناراحت کننده فکر کنم. به همه خندیدم، حتی به خودم تو شیشه ی قطار.چشم تو چشم
غریبه ی آشنا!! + عکس :)
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 9:56
[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
پیشاپیش سال نو مبارک :)
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 3:19
بارانم، تولدت مبارک مهربونم. خیلی زیاد دوستت دارم [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
.
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 3:19
دیشب مرگ را با تمام وجود حس کردم! و عجیب بود که برای زنده ماندن تلاش می کردم!!!!جان دادم و باز زنده شدم!یا فاطمه ی زهرا گفتن های مادر نجاتم داد. یک باره باز شد راه نفسم. انگار که به تازگی نفس کشیدن را آموخته باشم! و حال، ترس دارم از خواب. از شب. از برهم گذاشتن چشمانم و این که باز هم از ی
از سنگ ناله خیزد، وقت وداع یاران
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:07
هنوز هم داغمان تازه است.هنوز صدایش در گوشم می پیچد: از سنگ ناله خیزد، وقت وداع یاران. آنقدر سوزناک گفت که سنگ ترین افراد آن جمع هم چشمانشان بارانی شد.سرد بود.برف ها را هم زنده به گور کردند آن روز!دومین سالگردت است و وجودم آتش زده. همین که هر از گاهی در خواب مرا در آغوشت می فشاری برایم کا
زندگی گاهی آنقدر دوست داشتنی می شود که فکر می کنم خوابم!
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:07
ماهی، جواب فالت رو بگم؟؟بعد از صاف کردن صداش شروع می کنه به خوندن: شما به شدت خیال باف هستی. بیشتر عمر خود را در خیالات سپری می کنید!این گونه شد که بنده خود و اندکی از خیالاتم را لو دادم. مامان هم خواست بیشتر از اون مزرعه که قسمتی از خیالاتمه بدونه و به خیالش بنده تو اون مزرعه با همسرم زندگی می ک