تمام شب را بیدار بوده
و حال تازه فهمیده ام که وجودش سرشار از نگرانی بوده و هست.
مادر است دیگر...
امروز بعد از مدت ها متروسواری کردم. هرچند مسیر طولانی نبود اما با دیدن مردم خوشحال شدم.
مامان زودتر رسیده بود، با کلی کتاب و کیف نو، به انتظار من روی صندلی بیمارستان نشسته بود. و باز هم یک دکتر دیگر. چهره اش سرشار از آرامش بود. مردی مهربان و دلسوز.
خداروشکر بهترم. بهترم خواهم شد. فقط مانده چند آزمایش دیگر و سی تی اسکن که امروز شانس آوردم و افتاد به یه روز دیگه. کی گفته من از آمپول می ترسم؟؟ کی گفته از رفتن تو اون تونل وحشتا که اسمشو گذاشتن سی تی اسکن، می ترسم؟؟ :)))
دوستون دارم
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کوشکی