خرید بک لینک

تمام شب را بیدار بوده

و حال تازه فهمیده ام که وجودش سرشار از نگرانی بوده و هست. 

مادر است دیگر...

امروز بعد از مدت ها متروسواری کردم. هرچند مسیر طولانی نبود اما با دیدن مردم خوشحال شدم. 

مامان زودتر رسیده بود،  با کلی کتاب و کیف نو، به انتظار من روی صندلی بیمارستان نشسته بود. و باز هم یک دکتر دیگر. چهره اش سرشار از آرامش بود. مردی مهربان و دلسوز. 

خداروشکر بهترم. بهترم خواهم شد. فقط مانده چند آزمایش دیگر و سی تی اسکن که امروز شانس آوردم و افتاد به یه روز دیگه. کی گفته من از آمپول می ترسم؟؟ کی گفته از رفتن تو اون تونل وحشتا که اسمشو گذاشتن سی تی اسکن، می ترسم؟؟ :)))

دوستون دارم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

صفحه بندی