+ خیلی قشنگه!
- چی؟؟!
+ تو رویا بودن.
- خوبه که می تونی ساعت ها تو رویاهات پرسه بزنی.
+ میدونی چه؟ بعضی وقتا اونقدر غرق در خیالاتم میشم، که موجب ترس اطرافیان میشم!
- میدونم. حتی منم که بیشتر از هرکس دیگه ای از درونت باخبرم، گاهی ازت می ترسم!
+ جدی؟؟!
- اوهوم. خب چون تو، منی!
عزیزای دلم سلام. همین اول بگم که همیشه به یاد شما مهربونای دوست داشتنی هستم و همیشه و همیشه برای آرامش و همیشه خندون بودنتون، دعا می کنم.
+همیشه دوست داشتم و دارم، تو هر کاری بهترین باشم! واقعا هم تا به امروز تلاشم رو برای بهترین بودن کردم. تو خیلی از کارها هم موفق شدم. مثلا تونستم برای کاروزیم، بهترین تابلوی شاهنامه رو تحویل بدم و با دست زدن هم دانشگاهیا و سر تکون دادنای اساتید به نشونه ی خوب بودن، همه ی خستگیم در بره و یه خنده ی کش دار تحویل همه بدم. آره. من اون روز به کمک
" زال و رودابه " موفق شدم از بهترین بودنم لذت ببرم.
یا مثلا تو شاد کردن آدما، حتی غریبه ها، به جرئت می تونم بگم که بهترینم!
تا به امروز از پس خیلی کارا براومدم، ولی فکر کنم که هنوز تو یه کاری موفق به بهترین بودن نشدم! من شک دارم به این که دختری کردنم برای مامان بابام، بهترین بوده...
نمیگم دختر بدیم...نه. فقط بعضی وقتا چشممو رو بعضی چیزا می بندم و فقط سکوت می کنم.
+ برای تولد آبجی وسطی که چند روز دیگس، کلی نقشه کشیدم و می خوام غافلگیرش کنم. نه فقط اونو. بقیه رو هم غافلگیر خواهم کرد و قطعا یه شب به یادموندنی خواهد شد. می خواستم هدیه ای که به آبجی میدم، به یادموندنی باشه و همیشه براش بمونه. برای همین تصمیم گرفتم امسالم خودم براش هدیه درست کنم. یه کتاب براش طراحی کردم که جلدش، یکی از عکسای خودشه که تو زمستون بین کلی برف ازش گرفتم. بعدم آلبوم بچگی ها و قدیمو از کمد بیرون آوردن و از خیلی عکسای بچگی مون برای تصویر سازی صفحه های اول کتاب، استفاده کردم. یه چیزایی هم براش نوشتم. می خوام 100 تا برگه ی کتاب خالی و سفید باشه، تا بعضی وقتا دل نوشته هاش رو بنویسه. فردا قراره برم کتابو چاپ کنم.
برای بقیه هم هدیه های کوچولو و ناقابلی گرفتم.
+ بعضی وقتا با دیدنش یه واااااای کش دااااااار میگم و بعدم دستمو میذارم رو قلبم که تند و تند از ترس میزنه! بعدم که به خودم میام، غش می کنم از خنده. گردالی کوچولو رو میگم. دیشب بعد از شست ظرفا از آشپزخونه که اومدم بیرون، یه موجود کوچولو رو که لباس کفشدوزکی تنش بود و گوشه ی پذیرایی، رو به باد کولر خوابیده بود رو از زیر چشم دیدم و برای یه لحظه اصلا نفهمیدم کیه و از کجا اومده و خودم کیم حتی؟؟؟!!!!
گاهی اینجوری میشم و موجب خنده ی اهل خونه.
واقعا این کفشدوزک کوچولو یهویی از کجا اومد خونمون و داره باهامون زندگی می کنه؟؟!!!!
+ چشما رو بستن و به دوست داشتن و دوست داشته شدن فکر کردن، اونقدر شیرینه که دلم نمی خواد چشمامو باز کنم!
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کوشکی