چشم می چرخانم. خبری از مرد گل فروش نیست. نگاهی به فلوت می اندازم و تصویر آن روز من و ریحون، پشت پرده ی چشمانم نمایان می شود. مرد برگه ای را جلوی صورتم گرفته و می گوید: حتما غذاهاش رو امتحان کن خانم زیبا. می گویم کوفته هایش که طعم خوبی ندارد. چشمانش را می بندد و طوری از کوکوسبزی هایش تعریف می کند که آدم هوس می کند. در آخر هم انگشت اشاره اش را به سمتی گرفته و رستوران خودش را نشانم می دهد. برایم عجیب بود که از غذاهای فلوت تعریف می کرد نه رستوران خودش. برایم روز خوبی را آرزو کرده و بعد از تکان دادن دست می رود. دلم می سوزد برای خرگوش هایی که مرد برای فروششان تلاش می کند.
همیشه و همیشه دلم می خواهد خیلی زود سر قرارهایم برسم. منتظر عزیزان بودن برایم شیرین است و لذت بخش. مخصوصا اگر آن عزی،ز شخصی باشد که برای اولین بار بعد از چند سال قرار است به چشمانش خیره شوی، دستانش را لمس کنی و در آغوش خود بفشاری اش. انگار که بارها و بارها دیده بودمش. حتی احساس کردم از من به من نزدیک تر است!
همان اول هدیه های خوب و باارزشی تقدیمم کرد که از طرف دوست مشترک مان بود. خنده هایم تمامی نداشت.
هر دو بین آن همه چادر چشم چرخانده و اندکی در محوطه ی امامزاده زیر آفتاب ایستادیم. گفتیم و گفتیم و گفتیم. شروع به باز کردن هدایای خودش کردم. خنده هایم هر لحظه کش دااااار تر می شود. دو سیب خوشزه ی زرد از کیفش بیرون می آورد شروع به گاز زدن می کنیم. حرف هایمان تمامی ندارد، خنده هایمان...
از خانم عکاس خارجی خواهش می کنیم عکسی زیبا در محوطه ازمان بگیرد.
تعریف غذاهای رستورانی را می کند و مرا به کوفته های خوشمزه اش مهمان می کند. خنده هایمان تمامی ندارد.
دلم می خواست آن روز تمام نشود. دلم می خواست می توانستم به دیدار دوست مشترک مان هم می رفتم. دلم می خواست خیلی بلند به همه بگویم: من خوشبختم. خوشبختم که بهترین ها کنارم هستند.
اما تمام شد. آن روز تمام شد.
از دو دوست خوب و مهربانم ممنونم که روز زیبایی برایم ساختند. روزی پرخاطره، پر از خنده و شادی و حس خوب. دوستتان دارم و خدا را شکر می کنم به خاطر بودنتان.
+ دوستان عزیزم زمان کمی دارم تا خودم رو برای کنکور کاردانی به کارشناسی آماده کنم. دوماه بیشتر وقت ندارم و باید تمام تلاشم رو بکنم. از شماهم خواهش می کنم برام دعا کنید.
تو این دوماه خیلی کم میام وب ولی به یاد همتون هستم و دوستون دارم. اگر نبودم نگران نشید. خداروشکر این روزا حالم خیلی خوبه.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کوشکی