خرید بک لینک

آنقدر نیست که کلافه شده ام!

نمیدانم بونش عادت است یا...یا آن چیزی که فقط و فقط خود می دانم و درون سینه ام پنهانش کرده ام! قطعا همان است. همانی که ضربان قلبم را تندتر از همیشه می کند. آرامش می بخشد به همه ی وجودم. و نه فقط لبانم، بلکه همه ی صورتم، پر می شود از خنده!

حالا نیست! من ماندم و افکاری که هجوم آورده اند.

اگر برایش اتفاقی افتاده باشد؟ اگر رفته باشد برای همیشه، بی آن که بگوید؟؟ اگر باز هم مثل آن شب، موجب ناراحتی و دل شکستگی اش شده باشم؟؟ اگر دیگر نیاید؟ و هزااااااران اگر و افکار دیگر!

اگر جرئت داشتم، گوشی را به گوشم چسبانده و بعد از شنیدن چند بوق، فقط و فقط به صدایش گوش می دادم، بی آن که هیچ چیز بگویم! نفسم را هم حبس می کردم! اما من جرئت این کار را ندارم!!!

و باز هم مثل این همه شبی که گذشت، هر شب بر در خانه اش می کوبم. مثل همیشه در خانه اش باز است به رویم اما خالی از اوست!

شاید تنها کسی که می تواند مرا از او باخبر کند، ننه برسومه باشد. شاید مثل آن دفعه، دلش خواسته به مزرعه ام سر بزند و به یاد آن روز، بادبادک هوا کند!

باید بروم. شاید آن جا باشد...

و اگر نباشد، همان جا خواهم ماند. شاید آغوش ننه برسومه آرامش بخشد به جانم...


برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 22:23

صفحه بندی