در ذهن یادآوری کردم همه ی آن روزایی را که تنها پا به مخفی گاهم گذاشته و با هرقدم، قطره اشکی گونه هایم را خیس می کرد.
این بار چشمانم اجازه ی بارانی شدن نداشتند. فقط و فقط لبانم به خنده باز می شد.
چادر گل دار آبی فیروزه ای را پیدا نکردم و با خنده ای کش داااار چادری با گل های رنگارنگ سر کرده و با خجالتی که در چشمانم موج میزد، نگاهش کردم.
حرف های مرد میوه فروش، که در نزدیکی مخفی گاهم بود، موجب خنده ی هردویمان شد. اول با پرسیدن ساعت شروع شد و بعد سوال های دیگر. و چه شیرین بود آرزویی که برای خوشبختی مان کرد. غمی که در چشمان مرد موج میزد، به گلویم چنگ انداخت اما خندیدیم.
همه ی آن دقایقی که دفترچه ی کوچکش را ورق می زدم و در دل می خواندم نوشته هایش را، بغض داشتم و چه سخت بود ابر چشمانم را کنار زدن، بی آن که بفهمد.
همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت..امامزاده انگار مثل همیشه نبود، فالوده بستنی طعم دیگری داشت و با همه ی فالوده بستنی هایی که تا به حال خوردم فرق داشت. حتی قلبم هم مثل همیشه نمی تپید.
فقط و فقط تا آمدن قطار بعدی فرصت داشتیم..برای حرف زدن، نگاه هایی سرشار از دوست داشتن...
وچه زود تمام شد روزی که مدت ها انتظارش را کشیدیم..