خرید بک لینک

لحظه ای خنده از لبانم محو نشد!

همه ی راه را دویدم.

با نزدیک شدنم، قلبم تند تر شروع به تپیدن کرد.

این بار باید زودتر می رسیدم و کاپ کیک های خودم پز را در آن ظرف گل داری که ننه برسومه تقدیمم کرد، می چیدم. باید فضای کلبه را آن طور که باید، می کردم. مترسک را خوشحال کرده و این بار آه و ناله نمی کردم و در گوشش دلتنگی و دوری را فریاد نمی زدم.

ننه برسومه...همه ی راه را به این فکر کردم که به ننه برسومه چه بگویم؟!

چند کاپ کیک گردویی در ظرفی با گل های آبی فیروزه ای چیدم و با خنده ای کش دااااار و لپ های گل انداخته، پا به مزرعه اش گذاشتم. از بین موردهای بلند گذشتم و به کلبه ی کوچکش رسیدم. مثل همیشه در کلبه باز است! نمی دانم چطور حس می کند آمدنم را!! قبل از آن که صدایش بزنم، آواز دلنشینش، شور و حال عجیبی به مزرعه اش بخشید:

" هرگز نمی شد باورم این برف پیری بر سرم سنگین نشیند چنین

من بودم و دل بود و می، آواز من آواز نی، هر گوشه میزد طنین

اکنون منم حیران زعمر رفته سرگردان ای خدای من

با این تن خسته هزاران ناله بنشسته در صدای من

ای عشق نافرجام من رفتی کجا ای آرزوی خام من رفتی کجا

آن دوره آشفتگی های تو کو ای عمر ناآرام من رفتی کجا..."

: بیا تو.

شوکه شدم! متوجه حضورم شده بود. با خنده ای کش دار وارد شدم. چهره اش را در آینه دیدم. در حال بافتن موهای چون برف سپیدش بود.

در چشمانم خیره شد و از آن خنده های معنی دار کرد.

: از برقی که تو این چشمای درشت و مشکیت می بینم، می تونم حدس بزنم چی تو دلته!

خنده ام گرفت و حس کردم لپ هایم چون لبو سرخ شده اند.

بافت موهایش را که با رسیدنم خراب کرده بودم را از نو شروع کردم و برایش بستم. بعد از بوسیدنش به سمت مزرعه ی خود رفتم. و تا به کلبه برسم به این فکر کردم که چقدر چشمان ننه برسومه شبیه چشم های من است! هر بار غرق در چشمانش می شوم، انگار که پا به دوران پیری خود گذاشته ام!

و شاید چشمان من هم، برایش تداعی کننده ی جوانیش است..

پشت پنجره نشستم. دلم خواست آمدنش را تماشا کنم و پلک نزنم.

اشک های لعنتی مانع دیدنم شدند...شیرین است ترکیب خنده و گریه!

هیچ نگفتم. دلم خواست در سکوت به آغوشش روم. چشمانم را ببندم و هیچ نگویم. فقط و فقط وجودش را حس کنم. و چه شیرین بود..

کنار آتش نشستن با او...خوردن چای آتشی و شیرینی های گردویی و شنیدن حرف های شیرینش.

ثبت کردم نگاهش را، صدایش را، گرمای آغوشش را.

همیشه و همیشه لحظات خوب، زودتر از آن چه که باید، می گذرند!

دلم خواست زمان را متوقف کنم، چرا که حسود است!!!

دوستت دارم را آرام در گوشش زمزمه کردم و چشم بر زمین دوختم تا متوجه بارانی شدن چشمانم نشود.


برچسب: مزرعه,دیگری,داشت, نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:17

صفحه بندی