هنوز هم داغمان تازه است.
هنوز صدایش در گوشم می پیچد: از سنگ ناله خیزد، وقت وداع یاران. آنقدر سوزناک گفت که سنگ ترین افراد آن جمع هم چشمانشان بارانی شد.
سرد بود.
برف ها را هم زنده به گور کردند آن روز!
دومین سالگردت است و وجودم آتش زده.
همین که هر از گاهی در خواب مرا در آغوشت می فشاری برایم کافیست.
هنوز هم دزدکی پا به آخرین خانه ات می گذارم. خانه ای که برقش روشن است توسط غریبه هایی که گاه دلم می خواهد بیرونشان کنم از آن خانه! از آخرین خانه ات در تهران.
روحت شاد، بزرگترین مرد زندگیم.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کوشکی