خرید بک لینک
" د " مثل دوست داشتن" د " مثل دریا" د " مثل دختر.دختر شاید چون ماهی کوچکی باشد، که در میان امواج پر درد دریا، دست و پا می زند! سخت است برایم دختر بودن را بر زبان آوردن. شاید دخترانگی کردن هایم چون دیگر دختران نباشد!خود را با زدن لاک های رنگی رنگی و انتظار برای خشک شدنشان سرگرم نمی کنم. کفش هایم تق تق صدا نمی دهند.اما مانند خیلی های دیگر، موهای مشکیم تا روی کمرم می آیند...گاه موهایم را شانه می زنادامه مطلب

برچسب: دنیایی,خودمان, نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:17

+ خیلی قشنگه!- چی؟؟!+ تو رویا بودن.- خوبه که می تونی ساعت ها تو رویاهات پرسه بزنی.+ میدونی چه؟ بعضی وقتا اونقدر غرق در خیالاتم میشم، که موجب ترس اطرافیان میشم!- میدونم. حتی منم که بیشتر از هرکس دیگه ای از درونت باخبرم، گاهی ازت می ترسم!+ جدی؟؟!- اوهوم. خب چون تو، منی!عزیزای دلم سلام. همین اول بگم که همیشه به یاد شما مهربونای دوست داشتنی هستم و همیشه و همیشه برای آرامش و همیشه خندون بودنتون، دعا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:17

لحظه ای خنده از لبانم محو نشد!همه ی راه را دویدم.با نزدیک شدنم، قلبم تند تر شروع به تپیدن کرد. این بار باید زودتر می رسیدم و کاپ کیک های خودم پز را در آن ظرف گل داری که ننه برسومه تقدیمم کرد، می چیدم. باید فضای کلبه را آن طور که باید، می کردم. مترسک را خوشحال کرده و این بار آه و ناله نمی کردم و در گوشش دلتنگی و دوری را فریاد نمی زدم. ننه برسومه...همه ی راه را به این فکر کردم که به ننه برسومه چه بگادامه مطلب

برچسب: مزرعه,دیگری,داشت, نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:17

در ذهن یادآوری کردم همه ی آن روزایی را که تنها پا به مخفی گاهم گذاشته و با هرقدم، قطره اشکی گونه هایم را خیس می کرد.این بار چشمانم اجازه ی بارانی شدن نداشتند. فقط و فقط لبانم به خنده باز می شد.چادر گل دار آبی فیروزه ای را پیدا نکردم و با خنده ای کش داااار چادری با گل های رنگارنگ سر کرده و با خجالتی که در چشمانم موج میزد، نگاهش کردم. حرف های مرد میوه فروش، که در نزدیکی مخفی گاهم بود، موجب خنده ی ادامه مطلب

برچسب: چیزی,نمونده, نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 14:17

آنقدر نیست که کلافه شده ام! نمیدانم بونش عادت است یا...یا آن چیزی که فقط و فقط خود می دانم و درون سینه ام پنهانش کرده ام! قطعا همان است. همانی که ضربان قلبم را تندتر از همیشه می کند. آرامش می بخشد به همه ی وجودم. و نه فقط لبانم، بلکه همه ی صورتم، پر می شود از خنده! حالا نیست! من ماندم و افکاری که هجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 22:23

سرما را حس می کنم. هیچ جوره گرم نخواهم شد!

درونم شعله ور است،

اما سردم!

یخ زده ام!!

دلم می خواهد خود را در گرمای وجودش، آتش زنم! شعله های یخی را از وجودم آب کنم!

بی آن که پا به خانه ی افکارم بگذارم، با چشمان بسته سمتش روم. خود را در آغوشش گم کنم. به آغوشش پناه ببرم و فقط و فقط گرمای وجودش را حس کنم و هیچ نگویم!

سکوت باشد و سکوت باشد و سکوت..


برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 17:26

چشم می چرخانم. خبری از مرد گل فروش نیست. نگاهی به فلوت می اندازم و تصویر آن روز من و ریحون، پشت پرده ی چشمانم نمایان می شود. مرد برگه ای را جلوی صورتم گرفته و می گوید: حتما غذاهاش رو امتحان کن خانم زیبا. می گویم کوفته هایش که طعم خوبی ندارد. چشمانش را می بندد و طوری از کوکوسبزی هایش تعریف می کند که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:06

اولین مروارید داره برق میزنه و ما رو به گاز گرفتن تهدید می کنه. آش دندونی آوش خان، شنبه پخته شد و پخش کردنش با خاله ماهی بود. همسایه های عزیز و مهربونمون هم با دیدن تزئین آش، خیلی کش دااااار خندیدن و ماهی رو در آغوش کشیدن. + دوستای نازنینم سلام. اول بگم که خییییییلییییی زیااااد دوستون دارم. متاسفانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:06

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:17

خوب می دانم که گاه آدم ها نیاز به تنهایی دارند. این را هم خوب می دانم که بعضی وقت ها نباید آدم ها را به حال خودشان رها کرد و تنها گذاشت، هرقدر هم که نیاز به تنهایی داشته باشند!!همه می دانند که ماهی هر وقت دلش گرفته باشد پا به امامزاده صالح می گذارد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:17

یادآوری کردمگذشته رابچگی راخانه ی بزرگ پدربزرگ راآن کیسه ی برنجی را که مادربزرگ در یکی از اتاق ها به دیوار تکیه داده بود و شده بود تخمه ی ما بچه ها.من بودم، پسرخاله بود و خواهر مو فرفری اش.اول پسرخاله شروع به خواندن کرد با بلندگوی خیالی اش و من و موادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:17

درست وقتی کسی حواسش نیست آرام بلند شوی. از بین پرش های مردهای فامیل و توپ والیبالشان بگذری، دور دورتر شوی. با هر قدم که برمیداری، صدایشان کم و کم تر شود تا جایی که دیگر هیچ نشنوی جز صدای پاهایت، نفس هایت.  با خود بگویی: وقتش است! نگاهی به گندم های سبز و زنده بیندازی.حق له کردنشان را نداری. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

تمام شب را بیدار بودهو حال تازه فهمیده ام که وجودش سرشار از نگرانی بوده و هست. مادر است دیگر...امروز بعد از مدت ها متروسواری کردم. هرچند مسیر طولانی نبود اما با دیدن مردم خوشحال شدم. مامان زودتر رسیده بود،  با کلی کتاب و کیف نو، به انتظار من روی صندلی بیمارستان نشسته بود. و باز هم یک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

نتیجه ی خونه موندن درست وقتی که بارون میاد و هوا خوبه، میشه ناراحتی و غر زدنای بعدش. در نتیجه برای خیس شدن زیر بارون  و فرار از ناراحتی، آماده شدم. مقصد امامزاده صالح بود. تو راه فقط و فقط لبخند زدم. بدون این که به چیزای ناراحت کننده فکر کنم. به همه خندیدم، حتی به خودم تو شیشه ی قطار.چشم تو چشمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

صفحه بندی