نتیجه ی خونه موندن درست وقتی که بارون میاد و هوا خوبه، میشه ناراحتی و غر زدنای بعدش. در نتیجه برای خیس شدن زیر بارون و فرار از ناراحتی، آماده شدم. مقصد امامزاده صالح بود. تو راه فقط و فقط لبخند زدم. بدون این که به چیزای ناراحت کننده فکر کنم. به همه خندیدم، حتی به خودم تو شیشه ی قطار.
چشم تو چشم شدن با آدما، شنیدن صداشون، خنده هاشون، شکلک درآوردن برای بچه ها و خنده های از ته دلشون، همه و همه لذت بخش بود و وجودم سرشار از حس خوب شد. حتی له شدن بین جمعیت مترو هم برام لذت بخش بود و به غر زدنای بقیه می خندیدم.
چقدر دلم برای انتخاب کردن چادر تنگ شده بود. از بین اون همه چادر باز هم به دنبال چادری با گل های آبی فیروزه ای گشتم و موفق به پیدا کردنش شدم. مثل همیشه.
دوساعت تو امامزاده نشستم. عجیب بود که این بار اشکی نریختم! با این که این بار دلم از همیشه پرتر بود اما نمیدونم چرا حتی بغض هم نکردم....
بعد هم گشتی تو بازار زدم.
به دروازه دولت که رسیدم خیلی یهویی از قطار بیرون اومدم و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی رفتم دانشگاهمون. به کوچه ی دانشگاه که رسیدم اینقدر شلوغ بوووود و دانشجوها جمع شده بودن که فکر کردم اتفاقی افتاده اما چیزی نبود. صدایی تو اون جمعیت به گوش رسید که با خوشحالی داد میزد: ماهی اومده.
صبا بود. بعد هم مریم و نازنین دیده شدن. چقدر حس خوبی بهم دست داد با دیدنشون. اونقدر که باز هم تپش قلب گرفتم. دکتر میگه هیجان برات خوب نیست. ولی مگه زندگی بدون هیجان میشه؟؟ به نظر من که زندگی همش هیجانه.
وارد دانشگاه شدم. خانم sh رو دیدم که داشت از بوفه چایی می خرید. بنده هم تو راهرو قایم شدم تا یهویی منو ببینه. خداروشکر چایی ها رو نریخت روم :)
Sh جان منو برد کلاسشون و از استادشون اجازه گرفت تا به عنوان مهمان سر کلاس باشم. درسشون طراحی فیگور بود. استادشونم استقبال کرد و گفت به شرطی که برامون مدل بشی. بنده هم قبول کردم و براشون فیگورهای مختلف گرفتم. خشک شدم بس که مث مجسمه بی حرکت نشستم و ایستادم. آخراش استادشون بسی روش زیاد شده بود و فیگورای سخت میداد بهم.
خانم sh عاشق شده :)
+ سمیرای مهربونم، اگه دوست داری حتما اون کاری رو که گفتی انجام بده. من خیلی خوشحال میشماااااا.
+ دوستای مهربونم شرمنده به خاطر این که کم بهتون سر میزنم.
دوستون دارم.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کوشکی