خرید بک لینک

درست وقتی کسی حواسش نیست آرام بلند شوی. از بین پرش های مردهای فامیل و توپ والیبالشان بگذری، دور دورتر شوی. با هر قدم که برمیداری، صدایشان کم و کم تر شود تا جایی که دیگر هیچ نشنوی جز صدای پاهایت، نفس هایت.  با خود بگویی: وقتش است! نگاهی به گندم های سبز و زنده بیندازی.حق له کردنشان را نداری. بگردی و بگردی. جایی را پیدا می کنی که انگار قبل از رسیدن تو چندین نفر دیگر روی گندم هایش دراز کشیده اند. حال، با عذاب وجدان کمتری روی گندم های خم شده می نشینی. زانوهایت را بغل می گیری و چشمانت را می بندی. هیچ نمی شنوی. به هیچ چیز فکر نمی کنی. چه زیبا می خوانند پرنده ها.دلت می خواهد نگاهشان کنی بدون آن که پلک زنی. خود را رها می کنی و دراز می کشی. به آسمان چشم می دوزی. به یاد مزرعه ات میوفتی، به یاد ننه برسومه. حتما این روزها چشم به راهم بوده. اما من نرفتم. قول داده بودم برایش یک تنگ پر از ماهی های گلی و سیاه ببرم. قول داده بودم لحظه ی تحویل سال کنارش باشم. او هم می خواست با صدای قشنگ و لرزانش برایم قرآن بخواند و بعد از بوسیدنم عیدی ام را از لای قرآن درآورد و من هم ذوق کنم. اما نشد. حتما نگران است و ناراحت.

دستت را از زیر سر برداری و حس کنی خواب رفته، اما قصد بلند شدن نداشته باشی و باز به آسمان چشم بدوزی. با تمام وجودت طبیعت را در آغوش گیری و ببویی. مکالمه ای هم کوتاه با خالق این همه زیبایی داشته باشی و بگویی: شکر به خاطر حال خوب این لحظه ام. بگویی خالق زیبایی ها، دوستت دارم. بگویی مراقبم باش.

با صدایش از جا بپری و خنده ات گیرد. خاله مری با آن شال آبی خوش رنگش بین گندم زار به دنبال ماهی می گردد. بعد از مطمئن شدن از خوب بودن حالت، برمی گردد. دور و دورتر می شود و تبدیل به نقطه ای آبی رنگ.

و باز به آغوش طبیعت می روی. به صدای درونت گوش میدهی. می گوید و می گوید و می گوید. یک جاهایی بلند بلند می خندی و گاهی هم چشمانت خیس می شوند با شنیدن حرف هایش. ادامه می دهد و باز هم می گوید. نشد که خود را خالی کند، چرا که مادر،  نگران از راه رسید. تو و دلت را در آغوش می گیرد.

آغوش مادر خیلی بهتر از آغوش طبیعت است. آرامش، در آغوش مادر موج می زند.

اندکی بعد کنار مادر در آلاچیق می نشینی. مردها هنوز مشغول بازی اند. گروه داماد و دایی ع و شوهرخاله بهی را تشویق می کنی.

آنی با خنده ای کش داااااار سمتت می آید و دستانش را دور گردنت حلقه می کند و بعد از یک ماچ آب دار، با آن صدای بچه گانه و شیرینش می گوید: ماهی، میشه منو بری همون جایی که یهویی رفتی و ما نمی دونستیم کجایی؟؟

چشمکی برایش میزنی و دستش را محکم می گیری. اندکی بعد همان جا در گندم زار دیده می شوید. در حالی که با چین دامنش ور می رود می گوید:  ماهی، تو داشتی می مردی؟

هم خنده ات می گیرد و هم وجودت سرشار از ناراحتی می شود چرا که دختربچه ی هشت ساله را اینطور نگران کرده ای با حال بدت. می خندی و محکم در آغوشت فشارش میدهی و از خوب بودن حالت مطمئنش می کنی. مادرش می گوید هر شب در خانه مان حرف توست. می گوید: دایی محسن قصد داشت بی آن که به تو بگوید بیاید دنبالت و تو را از خانه تان بدزدد!

مهربانان، دوستتان دارم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:56

صفحه بندی