خرید بک لینک

دیشب مرگ را با تمام وجود حس کردم! و عجیب بود که برای زنده ماندن تلاش می کردم!!!!

جان دادم و باز زنده شدم!

یا فاطمه ی زهرا گفتن های مادر نجاتم داد.  یک باره باز شد راه نفسم. انگار که به تازگی نفس کشیدن را آموخته باشم! و حال، ترس دارم از خواب. از شب. از برهم گذاشتن چشمانم و این که باز هم  از یاد ببرم نفس کشیدن را! ترس به جانم افتاده. به شدت به دعاهایتان نیازمندم.

+ کاغذی که روی دستم گذاشت، عجیب به لرزه درآمد و نگاه دکتر، مادر را نگران تر کرد!

خودخوری، استرس، نگرانی، ناراحتی، همه و همه را که گفت، دارم.

+برای اولین بار کسی پیدا شد که مرا خندان ندید! در کنا آن هم دوای زهرماری، دوای دیگری هم تجویز کرد که نامش " خنده " است!

+ چقدر اذیت شدم برای گرفتن عکس از سر و قفسه ی سینه ام. ای کاش مسئول این بخش خانم بود نه آقا!

+ نه ماهی گلی دارم و نه دلی خوش برای سال نو!

+ خنده دار است که قبل از خواب با خنده ای کش دااااااار رو به مادر می گویم: هیچ نترسیااااا. شاید امشبم برای چند دقیقه بمیرم، ولی باز زنده میشم!!!! با التماس های تو به خدا و اماما بیشتر تنم می لرزه!

+ همیشه و همیشه بخشش را برای خود آسان می کردم. سخت بود، اما می بخشیدم هر که را که قلبم را شکست. اما این بار، نخواهم بخشید. این بار با چشم و دهان بسته گفتم: حلالت نخواهم کرد!

هیچ فکرش را نمی کردم آخرین پست سال 1395، چنین باشد!

فقط می خواهم تمام شود. هر چه سریع تر تمام شود و سال تحویل شود.

سخت است رویش را بوسیدن و عید را تبریک گفتن! خیلی هم سخت!

التماس دعای فراوان.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 3:19

صفحه بندی