!
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:07
درد، بهانه ای بود برای فوران کردن!+ غافل شدم از او. چند روزیست برایش نمی خوانم. نمی دانستم تا این حد عادت کرده به نوازش هایم! گل بیچاره ام بی جان شده و من مقصرم.+ می خوام درمورد شما دوستان خوبم بنویسم :) با استفاده از تخیلاتم!
دیدن دوستی مهربان، آن هم به طور اتفاقی!
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:07
طبق معمول با بومی بزرگ تر از خودم پا به متروی انقلاب گذاشتم. وقتی در سومین قطار هم جا نشدم، نفس عمیقی کشیده و به انتظار قطار بعدی، بین جمعیت ایستادم. دلم خواست به چشمان آدم ها خیره شوم. نمیدانم دلیل علاقه ام به چشم ها چیست؟! به نقاشی هایم هم که نگاه کنید، با کمی دقت، متوجه وجود چشم خواهید شد!&nb
سیب زمینی :)
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:07
سفره همان سفره بود.همان آدم های همیشگی پای سفره نشسته بودیم.سکوت اما نبود.خنده های از ته دلم، غم را فراری داد و به سکوت پایان بخشید. شاید هم آن سیب زمینی درسته که در سوپ پنهان شده بود و پیدایش کردم بهانه ای شد برای حرف زدن و خنداندن عزیزانم.با چشمانی که مثل خط شده و لبانش کش آمده، می گوید:
تولد :)
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:07
امروووووووووووووووووووووووووووز تولد یکی از دوستای خیلی خیلی خییییییلییییییییییی خوبمه.سعید جان، تولدت مباااااااااااارک. آرزو می کنم همیشه و همیشه زندگیت سرشار از آرامش باشه و خنده های کش دااااااااااااار. امیدوارم خوشبختی رو با همه ی وجودت حس کنی :)
باران :)
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:07
فقط و فقط باران ببارد تو باشی و تاریکی و باران.خبری از ستاره ها و ماه هم نباشد!+ با بعضی چیزا که شاید گااااااااااهی وقتا به نظرمون کم هستن و بی ارزش، میشه خوشبختی رو حس کرد.همین که یه سقفی بالاسرمونه، همین که خانواده داریم، همین که می بینیم و حس می کنیم خیلی چیزارو. همینا خیلی خوبن! خییییی
با بالن دیگران آرزو کردم! :)
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:07
[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
حال من اینجا خوب است!
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 3:03
چمدانی ندارم. حتی کسی هم نیست که از پشت شیشه ها دور شدنم را تماشا کند و وقتی سر برمی گردانم برایم دستی تکان دهد. کوپه ی خالی، هم خوب است و هم بد. قطار حرکت می کند. چقدر دوست دارم راه افتادن قطار را! تکان تکان خوردن ها را!با دور شدن از این شهر و آدم هایش، حالم خوش تر می شود انگار.نمی دانم چرا هیچ کس...
تولدددد :)
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:08
در چنین روزی، دخملی زیبا، مهربان، عزییییییییییییییز دل، دوست داشتنی، با چشمانی سیاه، متولد شد. حال، دخمل کوچولو بانویی 31 ساله شده و در کنار همسر مهربان و عزیزش، در کلبه ای که در آن عشق و مهربانی موج می زند، به خوبی و خوشی زندگی می کنند. مادری دارد نمونه. دلسوز و فداکار. به گمانم آقاجانش مردی متفاو...
آقای نامه رسان :)
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:08
بعد از تنبلی دیشب و نشستن ظرفا، نتیجه شد صبح زود دست به کار شدن و در حالی که لباسام خیس شدن و ژولی پولی ام، زنگ خونه به صدا دراومد و با خنده ی کش داااااااااار، یه متر پریدم هوا. مامانم با خنده ای کش دارتر از من گفت: بالخره انتظار به سر رسید ماهی! حدس زدیم پسنچی جان پشت در باشه و حدسمون هم درست بود.م...
یک روزنوشت معمولی و طولانی که شاید ارزش خواندن نداشته باشد و فقط جهت ثبت امروزم است! :)
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:08
[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
باید حوری می آمد و مرا به یاد داشته هایم می انداخت! :)
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:08
باید حوری پشت در خانه شان با چادر گل گلی می ماند و دقایقی بعد در آیفون دیده می شد! با خنده ای کش دااااااااار در را به رویش باز کردم و گفتم: حوری با چادر گل گلی اومده! باید امروز می آمد و مرا که اندکی ناشکری کردم، به یاد داشته هایم می انداخت. باید از آن پسر 22 ساله که در آب میوه فروشی کار می کند ...
یکی یه دونه ی مهربونم، تولدت مبارک :)
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:08
سال ها پیش در چنین روزی، لادن خانم ما به دنیا اومد و شد یکی یه دونه ی مامان و باباش.یکی یه دونه ی مهربونم، عزییییییییییزدلم، خوشحالم به خاطر این که هنوز آدم های خوبی چون تو، پیدا میشه و خوشحال ترم به خاطر آشنایی با تو. به خاطر همیشه بودنت کنارم. باید خداروشکر کنم به خاطرخلق تویی که سرشار از خوبی و ...
امروز :)
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:08
[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
" جان "
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:08
می گوید که ای کاش در مغازه ها " جان " هم می فروختند!می گوید که جان می خواهد!!چطور باید جان داد؟ نمی دانم!+ اینم یه فیلم کوتاه از آوش خان خوش خنده :)http://www.namasha.com/v/Z8SskbGX
نگاه هایی سرشار از ناگفتنی ها
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 23:08
انگشتانم تند و تند به کیبورد ضربه می زنند و اطلاعاتم در صفحه ای تایپ می شود. نام. نام خانوادگی. شماره شناسنامه و....دومین جایی است که به اسم شناسنامه ایم فرم پر می کنم و نامم ماهی نیست. صفحه ای باز می شود: مائده خوش آمدید!می خندم و بعد هم حس می کنم خیسی گونه هایم را. انگارکه چیزی در دلم فرو می ریزد....
عروسی :) + عکس
-
تاریخ: 1395/11/5 ساعت: 0:53
[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
نباید تغییر رنگ دهد!
-
تاریخ: 1395/11/5 ساعت: 0:53
[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
ساختمان پلاسکو :(
-
تاریخ: 1395/11/5 ساعت: 0:53
سمیرای عزیزم، علی آقا حالش خوبه؟؟؟؟؟خیلی نگرانم.
حال، غم خود را از یاد برده ام!
-
تاریخ: 1395/11/5 ساعت: 0:53
گلویم باد کرده و پر شده از بغضی که انگار تمامی ندارد!درست مثل آن روزهای مادربزرگم شده ام که حرف همسایه هایش را باور کرد و قطره ای اشک، بر جسم بی جان پسرش نریخت!گفته بودند: فاطمه خانم، نکنه یه وقت اشک بریزی، که همه ی اجر و ثواب شهیدت می ریزه!!!فاطمه ی زودباور هم تا چهل روز نگریست!اما یک باره، انگار ک...