سال ها پیش در چنین روزی، لادن خانم ما به دنیا اومد و شد یکی یه دونه ی مامان و باباش.
یکی یه دونه ی مهربونم، عزییییییییییزدلم، خوشحالم به خاطر این که هنوز آدم های خوبی چون تو، پیدا میشه و خوشحال ترم به خاطر آشنایی با تو. به خاطر همیشه بودنت کنارم. باید خداروشکر کنم به خاطرخلق تویی که سرشار از خوبی و مهربونی هستی. تویی که خیلی وقتا با حرفات، وجودم رو سرشار از آرامش کردی. از راه دور همچین کاری رو کردن سخته هااااا ولی تو تونستی و من ممنونم ازت.
برات هر چی که خوبه رو آرزو می کنم. آرامشی تمام نشدنی، سلامتی، رسیدن به همه ی آرزوهای قشنگت که میدونم تو یه دفترچه برای خودت می نویسی.
خوشبخت باشی، آنقدر که با تمام وجود حس کنی خوشبختی را.
زندگی کن! منظورم از زندگی کردن، روزها را سپری کردن نیست.
نازننیم، تولدت مبارک.
دوستت دارم.
میگم که چقده تو این ماه تولد داریمااااااا. لادن مهربونمون، سمیرای عزیزمون، باران خانم گل، آبجی بزرگه ی خودم. دیگه کی اسفندیه؟؟ چرا یادم نمیاد؟
+ دوستان، چند روزیه مادر عزیزم حال خوبی نداره. از شما مهربونا می خوام خواهش کنم براش دعا کنید.
دنیا رو سرم خراب میشه با درد کشیدن عزیزانم.
+ نگهبان بیمارستان بعد از چند سرفه ی کوتاه می گوید: خانم! به نظر شما این کفش قشنگه سفارش بدم؟؟
مرا از بین آن همه غم و ناراحتی بیرون کشید. نگاهی به گوشی اش که سمتم گرفته می اندازم. اولش اشک مانع دیدم می شود. دستی به چشمانم می کشم. یک کتانی مشکی می بینم. جوان خوش سلیقه ایست. می گوید که می خواهد برای عید کتانی را سفارش دهد.
با لبخند می گویم: قشنگه. مبارک باشه پیشاپیش! و باز قدم می زنم. نگاهش اما سنگینی می کند. برای بقیه ی خریدهایش هم نظر می خواهد انگار!
وقتی برای اهل خونه تعریف می کنم، آبجی بزرگه با خنده می گوید که می خواسته سر صحبت را باز کند! اما نه. واقعیت این است که خرید اینترنتی بلد نبود. فقط همین. هر که مرا با آن قیافه می دید فرار می کرد نه این که سر صحبت را باز کند!!!!
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کوشکی