فقط و فقط باران ببارد
تو باشی و تاریکی و باران.
خبری از ستاره ها و ماه هم نباشد!
+ با بعضی چیزا که شاید گااااااااااهی وقتا به نظرمون کم هستن و بی ارزش، میشه خوشبختی رو حس کرد.همین که یه سقفی بالاسرمونه، همین که خانواده داریم، همین که می بینیم و حس می کنیم خیلی چیزارو. همینا خیلی خوبن! خیییییییییلییییی باارزشن. به نداشته ها کاری ندارم. دارم از داشته ها حرف میزنم.
من چقدر خوشبختم که امشب تونستم صدای بارون رو، بوی بارون رو و خیس شدن زیر بارون رو حس کنم! چقدر خوشبختم که تونستم تو تراس کوچولومون بایستم و به آسمون چشم بدوزم و سرما رو حس کنم! تونستم آرزوهامو تو دلم مرور کنم. تونستم خدا رو صدا بزنم.
امشب جون گرفتم زیر بارون!
هی برا خودم چایی ریختم و تو تراس خوردم :) هی چایی خوردم و حرف زدم با خودم :)
+ وقت کمه و کلی کار نکرده دارم. 1. خرید عیدی برای آوش خان 2. تموم کردن کارت های تبریک سال نو و پرس کردنشون 3. تموم کردن تابلوی اسب که مامان بی صبرانه منتظره 4. خرید کفش و روسری 5. کمی از کارای آشپزخونه مونده. بقیه ی کارا یادم نمیاد چراااا :))
+ تکلیف منی که از چهارشنبه سوری می ترسم چیه؟؟؟ با این ترقه هاشون..اییییییییششششش
+ دوستون دارم. خنده فراموش نشه، اونم کش دااااااااااااااار :)))
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کوشکی