کوپه ی خالی، هم خوب است و هم بد.
قطار حرکت می کند. چقدر دوست دارم راه افتادن قطار را! تکان تکان خوردن ها را!
با دور شدن از این شهر و آدم هایش، حالم خوش تر می شود انگار.
نمی دانم چرا هیچ کس قطار را ترک نمی کند!
و من چون پرنده ای می خواهم که پر زنم و به آنجا برسم. به آن جا که بوی زندگی می دهد.
از بین همان درخت های کوتاه و بلند دویدم. یک بادبادک کم دارم. هوا جان می دهد برای بادبادک هوا کردن و دنبالش دویدن و خندیدن.
اندکی کنار آن باریکه ی آب نشستم.
گرسنگی را با بوی نان های ننه برسومه حس می کنم. مدت هاست ندیدمش. قول داده ام از او و تنورش عکسی بگیرم تا روی طاقچه ی خانه ی آجری اش بگذارد. درست کنار آن قاب عکس خالی.
مثل همیشه در خانه اش باز است. آنقدر آرام قدم از قدم برمی دارم تا متوجه حضورم نشود. فلش دوربین را هم غیرفعال می کنم و از زوایای مختلف شروع به عکس گرفتن می کنم. اگر پشمالو پارس کنان سمتم نمی آمد و آن طور دمش را تکان نمی داد، ننه برسومه از نان هابش غافل نمی شد و آنطور خشکش نمیزد.
چقدر خوب است در آغوش ننه برسومه بودن. نوازش کردن هایش، صدای لرزانش، رگ های سبز رنگ دستانش که قابل لمس اند و دست های حنا گذاشته اش را دوست دارم و دوست دارم و دوست دارم.
چقدر خوش شانسم به خاطر نزدیکی به ننه بًرسومه. چه خوب که خانه هامان به هم نزدیک است.
از بین موردهای سبز و یک دست، می گذرم. همان جا ایستاده. می دوم سمتش و محکم در آغوش می گیرمش. چقدر افتاده تر از آخرین باری که دیدمش شده. بیچاره مترسک!
پا به کلبه می گذارم. هیچ چیز عوض نشده. سرد است و هوا تاریک. ننه برسومه هیزم به دست، با نوری که بزرگ و ترسناکش کرده پا به مزرعه ام می گذارد.
نمی خواهم برگردم!
حال من اینجا خوب است. درست وسط مزرعه.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کوشکی