خرید بک لینک

باید حوری پشت در خانه شان با چادر گل گلی می ماند و دقایقی بعد در آیفون دیده می شد!   با خنده ای کش دااااااااار در را به رویش باز کردم  و گفتم: حوری با چادر گل گلی اومده! باید امروز می آمد و مرا که اندکی ناشکری کردم، به یاد داشته هایم می انداخت.

باید از  آن پسر 22 ساله که در آب میوه فروشی کار می کند و در این سن کم ناامید شده از زندگی، می گفت! پسری که نمی داند کجاییست؟ مادرش کیست؟ پدرش کیست؟ دختری او را بزرگ کرده که فقط و فقط دو سال از خودش بزرگتر بوده و حال مدتیست گم شده آن دختر!!!! پسری که همه چیز را تجربه کرده با سن کمش. پسری که خود اعتراف کرد به همه جور خلاف کردنش در گذشته! حال، دور خلاف را خط کشیده به گفته ی خودش. مردی مهربان به او اعتماد کرده و اجازه داده شاگردی اش را کند. مردی که شاید اگر سر راهش سبز نمی شد، پسر غرق می شد در بدبختی هایش!

+ دلم تنگ شده برای حرف زدن!  نه یه حرف زدن معمولی !! نه حرف زدن با یه آدم معمولی!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:08

صفحه بندی