خرید بک لینک

انگشتانم تند و تند به کیبورد ضربه می زنند و اطلاعاتم در صفحه ای تایپ می شود. نام. نام خانوادگی. شماره شناسنامه و....

دومین جایی است که به اسم شناسنامه ایم فرم پر می کنم و نامم ماهی نیست.

صفحه ای باز می شود: مائده خوش آمدید!

می خندم و بعد هم حس می کنم خیسی گونه هایم را. انگارکه چیزی در دلم فرو می ریزد. اندکی هم ترس به جانم افتاده انگار!

مشغول قالب زدن شیرینی هایش است. نمیدانم چطور جمله بندی کنم. شروع به شکستن انگشتانم می کنم.

می گویم: من یه کاری کردم.

نگاهی می اندازد و می گوید: مربوط به وبلاگته؟ یا خانم sh ؟ یا...نمیدانم. بگو.

بی آن که نگاهش کنم با خنده می گویم: هیچ کدام!  اهدای عضو. فرم پر کردم و باید برم کارت اهدای عضوم رو بگیرم. نمی خوام مامان بدونه.

می گوید:هیچ میدونی  اگه مامان بفهمه چی میشه؟؟

انگشت نشکسته ای باقی نمانده و همان طور که انگشتانم را خم می کنم می گویم: گفتم که نمی خوام بفهمه.

چشم غره می رود و دیگر نگاهم نمی کند.

اما دقایقی بعد که در حال انتخاب بزرگترین شیرینی ام، سنگینی نگاهش رو حس می کنم. بعد هم هردویمان می خندیم. مامان هم می خنده. بینی کوچولوش که به خاطر گریه ی چند دقیقه قبل قرمز شده، خودنمایی می کنه.

چقدر دلم می خواهد از بین ببرم آن کس و چیزی را که اشک مادر را در می آورد!  اما حیف که نمی شود.

نگاه هایی بین ما سه نفر رد و بدل می شود.

نگاه هایی سرشار از ناگفتنی ها!


+ نمیدانم چه شد که این کار را کردم!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:08

صفحه بندی