سفره همان سفره بود.
همان آدم های همیشگی پای سفره نشسته بودیم.
سکوت اما نبود.
خنده های از ته دلم، غم را فراری داد و به سکوت پایان بخشید. شاید هم آن سیب زمینی درسته که در سوپ پنهان شده بود و پیدایش کردم بهانه ای شد برای حرف زدن و خنداندن عزیزانم.
با چشمانی که مثل خط شده و لبانش کش آمده، می گوید: جنبه ی نوآوری نداریداااااا. یه سیب زمینی اینقدر خنده داره؟!
و باز هر چهارنفرمان منفجر می شویم و سیب زمینی های درسته را به هم نشان می دهیم.
سیب زمینی، نطق همه مان را باز کرد!
بعد از مدت ها در چشمان خندانم خیره شد و خندید. بعد از مدت ها عمیق نگاهش کردم. چقدر شکسته شده! پدرم پیر شده!
شاید او هم با خود می گفت: چقدر بزرگ شده!
شام دیشب شادی بخش بود انگار! باید از سیب زمینی ممنون باشم که دلیل خنده هایمان بود! و موجب نگاهی عمیق شد!
+ با نزدیک شدن به سال نو، نفسم بیشتر می گیرد و گاه بالا نمی آید!
+بوی عروسی میاد :)
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کوشکی