خرید بک لینک

سفره همان سفره بود.

همان آدم های همیشگی پای سفره نشسته بودیم.

سکوت اما نبود.

خنده های از ته دلم،  غم را فراری داد و به سکوت پایان بخشید. شاید هم آن سیب زمینی درسته که در سوپ پنهان شده بود و پیدایش کردم بهانه ای شد برای حرف زدن و خنداندن عزیزانم.

با چشمانی که مثل خط شده و لبانش کش آمده، می گوید: جنبه ی نوآوری نداریداااااا. یه سیب زمینی اینقدر خنده داره؟!

و باز هر چهارنفرمان منفجر می شویم و سیب زمینی های درسته را به هم نشان می دهیم.

سیب زمینی، نطق همه مان را باز کرد!

بعد از مدت ها در چشمان خندانم خیره شد و خندید. بعد از مدت ها عمیق نگاهش کردم. چقدر شکسته شده! پدرم پیر شده!

شاید او هم با خود می گفت: چقدر بزرگ شده!

شام دیشب شادی بخش بود انگار! باید از سیب زمینی ممنون باشم که دلیل خنده هایمان بود! و موجب نگاهی عمیق شد!

+ با نزدیک شدن به سال نو، نفسم  بیشتر می گیرد و گاه بالا نمی آید! 

+بوی عروسی میاد  :)

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:07

صفحه بندی