خرید بک لینک

طبق معمول با بومی بزرگ تر از خودم پا به متروی انقلاب گذاشتم. وقتی در سومین قطار هم جا نشدم، نفس عمیقی کشیده و به انتظار قطار بعدی، بین جمعیت ایستادم.

دلم خواست به چشمان آدم ها خیره شوم. نمیدانم دلیل علاقه ام به چشم ها چیست؟! به نقاشی هایم هم که نگاه کنید، با کمی دقت، متوجه وجود چشم خواهید شد!  حتی دلم خواست امکان دست به قلم شدن در آن شلوغی بود، تا با ترکیب چهره ی آن زن و کودکی که چشمان آبی رنگش این سو و آن سو می چرخید، اثری زیبا را خلق می کردم. نمی دانم چه شد که یک باره  از فکرآن زن و کودک و نقاشی بیرون آمده و حس کردم  آشنایی  بین آدمیان اطرافم است! آنقدر این حس پررنگ شد که شروع به گشتن کردم برای یافتن آن آشنا،  و یافتمش! نمی دانستم چه صدایش کنم؟ اصلا برای لحظه ای نامش را فراموش کردم! زیادی لفت دادم و قطار  آمد. صدایم در صدای قطار گم شد و هر چه صدایش زدم نشنید. او در واگن آقایان، من هم در واگن خانم ها درست مثل برچسب ماهی، به شیشه ی قطار چسبیده بودم و سعی می کردم خود را به او برسانم. خداروشکر او هم ایستگاه دروازه دولت پیاده شد. با خنده ای کش داااااااار تعقیبش کردم. چقدر شبیه همانی است که فکر می کردم. چهره ای مهربان، چشمانی پربرق، لبخندی شیرین، موهای کم پشت، قدی بلند اما نه خیلی. کیفی هم در دست دارد. دیگر نمی توانستم جلوی خود را بگیرم و بلند صدایش زدم: میفرووووووووووووووش.

او و همه به طرف صدا برگشتند و تنها کسی که خندید او بود. خنده ای کش دااااااااار.

راستش ترسیدم که میفروش مرا نشناسد اما شناخت.

تا به آن شیرینی فروشی معروف فرانسه برسیم، درباره ی  همه ی بچه های وب، مخصوصا سمیرابانوی مهربون صحبت کردیم و جای همه ی دوستان هم شیرینی خوردیم :)))

جناب میفروش، بسیااااااااار دوست داشتنی می باشن و مهربان. آدم شوخ و شادابی هستن و سرشار از انرژی های خوب.

از آن پدرهای نمونه است.

مهربانی در چشم هایش موج می زند و حرف هایش دلنشین.

میفروش عزیز، خیلی خوشحال شدم از دیدنت.

الهی که همیشه و همیشه سلامت و شاد و خندان باشی.


+ حوری جان پرانرژی تر از همیشه زنگ زد و خبر خوبی بهم داد. گویا گل پسرش  تو همون فروشگاهی که مشغول به کاره، برای منم کار موقت پیدا کرده. فقط برای چند روز. دعا کنید جور بشه.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 9:07

صفحه بندی