ماهی سیاه کوچولو

متن مرتبط با «داشت» در سایت ماهی سیاه کوچولو نوشته شده است

مزرعه رنگ و بوی دیگری داشت این بار!

  • نیلوبلاگ

    لحظه ای خنده از لبانم محو نشد!همه ی راه را دویدم.با نزدیک شدنم، قلبم تند تر شروع به تپیدن کرد. این بار باید زودتر می رسیدم و کاپ کیک های خودم پز را در آن ظرف گل داری که ننه برسومه تقدیمم کرد، میچیدم. باید فضای کلبه را آن طور که باید، می کردم. مترسک را خوشحال کرده و این بار آه و ناله نمی کردم و در گوشش دلتنگی و دوری را فریاد نمی زدم. ننه برسومه...همه ی راه را به این فکر کردم که به ننه برسومه چه بگ...

    ادامه مطلب
  • زندگی گاهی آنقدر دوست داشتنی می شود که فکر می کنم خوابم!

  • نیلوبلاگ

    ماهی، جواب فالت رو بگم؟؟بعد از صاف کردن صداش شروع می کنه به خوندن: شما به شدت خیال باف هستی. بیشتر عمر خود را در خیالات سپری می کنید!این گونه شد که بنده خود و اندکی از خیالاتم را لو دادم. مامان هم خواست بیشتر از اون مزرعه که قسمتی از خیالاتمه بدونه و به خیالش بنده تو اون مزرعه با همسرم زندگی می ک...

    ادامه مطلب
  • یک روزنوشت معمولی و طولانی که شاید ارزش خواندن نداشته باشد و فقط جهت ثبت امروزم است! :)

  • نیلوبلاگ

     [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]...

    ادامه مطلب
  • باید حوری می آمد و مرا به یاد داشته هایم می انداخت! :)

  • نیلوبلاگ

    باید حوری پشت در خانه شان با چادر گل گلی می ماند و دقایقی بعد در آیفون دیده می شد!   با خنده ای کش دااااااااار در را به رویش باز کردم  و گفتم: حوری با چادر گل گلی اومده! باید امروز می آمد و مرا که اندکی ناشکری کردم، به یاد داشته هایم می انداخت. باید از  آن پسر 22 ساله که در آب میوه فروشی کار می کند و در این سن کم ناامید شده از زندگی، می گفت! پسری که نمی داند کجاییست؟ مادرش کیست؟ پدرش کیست؟ دختری او را بزرگ کرده که فقط و فقط دو سال از خودش بزرگتر بوده و حال مدتیست گم شده آن دختر!!!! پسری که همه چیز را تجربه کرده با سن کمش. پسری که خود اعتراف کرد به همه جور خلاف کردنش در گذشته! حال، دور خلاف را خط کشیده به گفته ی خودش. مردی مهربان به او اعتماد کرده و اجازه داده شاگ...

    ادامه مطلب